شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون گر نه کورید و نه کر گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند بشنوید و بنگرید بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست گر چه می دانم آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم بس کنید بس کنید فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید بس کنید
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط مهدی | لينك ثابت
|
سلام خدمت همتون.راستش امروز خیلی دلم گرفته.نمی دونم چه مرگمه.بعضی مواقع یه دفعه
اینجوری میشم.نمی دونم شاید دیوونه باشم.ولی گاهی وقتا اینقدر خسته میشم از زندگی که
میشینم یه گوشه و فقط فکر می کنم.دلم می گیره از زمونه.از مردم.از دوستام.از دشمنام.از
همه.حتی از خودم.از این روزمرگی میترسم.از دورو بازیای مردم دلم میشکنه.از اینکه از ته
دل دوستشون داشته باشی اما بهت انگ دشمن بودنو بزنن.از ته دل دوستشون داشته باشی اما
اونا فقط تظاهر کنن که دوستت دارن.به قول فریدون مشیری دل از سنگ باید که از این غم
ننالد.خدایا مگه من چیکار کردم؟گناه کردم که همه رو دوس دارم؟گناه کردم که از دلمردگی
متنفرم؟گاهی وقتا به سرم میزنه بردارم بزنم به کوه و برم به یه جای دور.یه جایی که هیشکیو
نشناسم و هیشکی هم منو نشناسه.
خداوندا اگر من سنگ بودم، اگر دلتنگ بودم، تا کنون طاقت نمی آوردم.گناهم این است که
انسانم.خداوندا نمی خواهم بنالم، نمی خواهم دل از عشقت گذارم، که می خواهم.... .نه هیچ
جیزی نمی خواهم.حتی آرزویش برایم سخت است.نمی دونم تا حالا مثل من شدین یا نه.کاش هیچ
وقت نشین.
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط مهدی | لينك ثابت
|
من اینجا بس دلم تنگ است
وقتی دبیرستان درس می خوندم دلم که می گرفت می رفتم سراغ کاغذ و قلم و دل نوشته هامو اونجا می نوشتم.از وقتی اومدم دانشگاه فهمیدم قلم و کاغذ مقدسن.جای هر چرت و پرتی تو کاغذ نیس.